شمارهٔ ۳۵ مجیرالدین بیلقانی
مجیرالدین بیلقانی / ملمعات / وزن: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)
یا قمرا مقامرا ملکت قلب القمر
قم اسقنی الخمر فقد قام خطیب السحر
صبح رخ از پرده نمود ای بدو رخ رشگ پری
خیز و مکن وقت سحر همچو سحر پرده دری
واسق ثلثا صافیا مسلما عن کدر
من زر جون مزجت بما فیک العطر
بی خبرم کن به سه می تا مگر از بی خبری
هم من ازین غم برهم، هم تو ازین عشوه گری
وزد علیه قبلة وخذ بهذا القدر
فالعمر ظل زایل فلا تبق بالعمر
داد مجیر از لب خود بده که تا در نگری
عمر وی آید به فنا حسن تو گردد سپری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و از او میخواهد که در هنگام سحر، شراب بیاورد تا از بیخبری رهایی یابد. او به معشوق توصیه میکند که بیمقدمه و بیتاخیر به سوی او بیاید و از غمهای زندگی فاصله بگیرد. در اینجا، توجه به زودگذر بودن عمر و زیباییهای زودگذر زندگی مطرح شده است، و شاعر به معشوق میگوید که از زیباییاش برای زندهکردن خاطرات استفاده کند، چون عمر کوتاه و فانی است.