نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷ مجیرالدین بیلقانی

مجیرالدین بیلقانی / شکوائیه / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

از عشوه روزگار فریاد

کو خود ز وفا نمی کند یاد

آباد بر آن کسی که او هست

از بندگی زمانه آزاد

بر عمر مساز تکیه چون هست

این طارم عمر سست بنیاد

گویی که زمانه بر دل خلق

از راحت و رنج داد و بیداد

هر در که گشاده بود در بست

هر راه که بسته بود بگشاد

در عرصه چار طاق خاکی

یابی همه چیز جز دلی شاد

غم های زمانه نیست گویی

الا ز برای آدمی زاد

یاران قدیم ما که بودند

دمساز و لطیف و خوشدل و راد

گه بوده حریف جام باده

گه گشته رفیق تیغ پولاد

هم محرم وصل های شیرین

هم مونس غصه های فرهاد

رفتند چنانکه در جهان کس

زایشان نکند به سالها یاد

با هم نفسان خوش است عشرت

با دجله نکوترست بغداد

هر واقعه کو فتاد ما را

زین واقعه صعب تر نیفتاد

بدتر ز فراق دوستان چیست؟

کس فرقت دوستان مبیناد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به فریبندگی و بی‌وفایی زمانه اشاره می‌کند و زندگی را به عنوان فرصتی کوتاه و ناپایدار توصیف می‌کند. او بر این باور است که نباید به عمر کوتاه خود تکیه کرد، زیرا زمان بر روی دل‌ها سرنوشت‌های سختی می‌گذارد. در دنیای خاکی، همه چیز را می‌توان یافت جز شادی دل. غم‌های زمانه عمدتاً برای انسان‌ها است و شاعر به یاد یاران قدیمی خود می‌افتد که روزگاری همراه و همدل بودند. او به این نکته می‌پردازد که دوستان به مرور زمان فراموش می‌شوند و فراق و جدایی از آنان دشوارترین رنج‌هاست. در نهایت، شاعر از زیستن در کنار دوستان و لذت‌های زندگی سخن می‌گوید و به تکرار فراق و غم‌های آن اشاره می‌کند.