نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳ مجیرالدین بیلقانی

مجیرالدین بیلقانی / شکوائیه / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگر شکایت گویم ز چرخ نیست صواب

و گر عتاب کنم با فلک چه سود عتاب؟

ز جور اوست مرا صد حکایت از هر نوع

ز درد اوست مرا صد شکایت از هر باب

به تیغ قهر میانِ سپهر باد دو نیم

که دور ساخت مرا از دیار و از احباب

به نور عزم که جویم ز دوستان دوری

ولی چه سود قضا پیشِ دیده گشت حجاب؟

از آن جهت که ز ابنای جنس ماندم دور

مرا به صحبت ناجنس می‌کنند عذاب

دل معلق پر آتشست در بر من

بدان صفت که قنادیل در بر محراب

اگر زیادت خون خواب آورد پس چیست؟

مرا دو دیده پر خون و نیست در دل خواب

گران چو لنگر بودم کنون سزاوارم

به غوطه خوردن در قعر بحر بی‌پایاب

چو مرغ زیرک ماندم به هر دو پا در دام

کنون چه سود که بر سوزیم بسان زباب؟

ز من به عربده بستد زمانه طبع نشاط

ز من به شعبده بربود روزگار شباب

چه جان من چه یکی دالهٔ شکسته کتَف

چه جان من چه یکی خیمهٔ گسسته طناب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از نارضایتی و رنج‌های خود می‌گوید. او به چرخ (سرنوشت) شکایت می‌کند و می‌فهمد که عتاب به فلک نیز فایده‌ای ندارد. از ظلم و سختی‌هایی که از سرنوشت متحمل شده، داستان‌ها و شکایت‌های زیادی دارد. او احساس می‌کند که از دوستان و دیار خود دور افتاده و به رغم تلاشش برای ارتباط با دیگران، قضا و تقدیر او را از آنها جدا کرده است. دلش پر از آتش است و مانند قندیلی در عبادتگاه می‌سوزد. شاعر به تنهایی و مشکلاتی که با آن دست و پنجه نرم می‌کند، اشاره می‌کند و به خاطر حسرت‌های زندگی‌اش، به غرق شدن در مشکلات و عدم خواب راحت اشاره دارد. او به حالت اسارت و بی‌پناهی خود در برابر زمانه و روزگار می‌پردازد. در نهایت، تناقضاتی از زندگی و رنج‌هایش را توصیف می‌کند و ابراز یأس و ناامیدی می‌کند.