نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴ مجیرالدین بیلقانی

مجیرالدین بیلقانی / شکوائیه / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

با شبروان شدم به درِ یار، نیم شب

جُستم بسوی حضرت او بار نیم شب

در گرچه آهنین بدو مسمار آتشین

آهم نه در گذاشت نه مسمار نیم شب

خورشید بود قافله‌سالار آسمان

بربست رخت قافله سالار نیم شب

شب را هزار طره فزون بود و کس ندید

بی آه سرد از آن همه یک تار نیم شب

هر جام می که عقل به من داد نیمروز

آمد به رغم من همه در کار نیم شب

آن جا که دیده‌ها ز غمش خون همی گریست

رفتم نهان ز دیدهٔ اغیار نیم شب

آواز داد هاتف غیبی حذر کنید!

کامد حریف مست دگر بار نیم شب

چون مهره خسته شد دلم از بس که بر گرفت

مهر از در خزانهٔ اسرار نیم شب

امروز شکرین سخنم زانکه کرده‌ام

قوت روان ز لعل شکربار نیم شب

صبرم چو ناخن از پی آن سر بریده شد

کاورد خون به ناخن من یار نیم شب

زنهار در زبان مجیر از چه ماند از آنک

از یار باز گشت به زنهار نیم شب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف شب و جستجوی محبوبش در نیمه شب می‌پردازد. او به در یار می‌رود و با وجود موانع، آرزو دارد که به او برسد. شب را با زیبایی‌هایش توصیف می‌کند و می‌گوید که در این تاریکی، تنها در دلش آتش عشق شعله‌ور است. شاعر احساس می‌کند که در غم‌هایش تنهاست و زخم‌های درونی‌اش را پنهان می‌کند. همزمان، او به قدرت عشق و زیبایی محبوبش اشاره می‌کند که تمام وجودش را پر کرده است. در نهایت، او به نگرانی‌ها و تردیدهایی که از عشقش به وجود آمده نیز اشاره می‌کند.