نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷ مجیرالدین بیلقانی

مجیرالدین بیلقانی / شکوائیه / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

جهان و کار جهان سر بسر همه بادست

خنک کسی که ز بند زمانه آزادست

ثبات نیست جهان را به ناخوشی و خوشی

که او به عهد وفا سخت سست بنیادست

گلی به دست که دادست روزگار بگو؟

که بعد از آن به جفا خارهاش ننهادست

که خورد بادهٔ راحت دو دم که آخر کار؟

به جای باده نه در دستش از جهان بادست

دو دوست جمع کجا دیده‌ای دو روز بهم

که در میان پس از آن فرقتی نیفتادست

ز عیش بر دل خود هیچ شب دری که گشاد؟

که بعد از آن غم ازو خون دیده نگشادست

یکی منم که مرا از حوادث فلکی

به پیش چشم همه عالم اندُه‌آبادست

گهی به قهر ز یاران مرا جدا کردست

گهی به غصه مرا گوشمال‌ها دادست

هر آنگهی که من آسوده خواستم بودن

عنا و رنج به من بیشتر فرستادست

بر آستان جهان هیچ کس نشان ندهد

که هیچ کس به جهان هست کز جهان شادست

کسی که می‌کند از جور آسمان فریاد

اگر چه من نکنم جایگاه فریادست

اگر چه خاتمت کار عمر خلق فناست

که آدمی همه از بهر نیستی زادست

ولی فراق عزیزان که آن به کس مرساد

هزار بار گران تر ز کوه پولادست

به صلح و جنگ جهان هیچ اعتماد مکن

که صلح او همه هزل است و جنگ او بادست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره ناپایداری و عدم ثبات جهان و حوادث آن است. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که زندگی هیچ تضمینی برای خوشی و ثبات ندارد و همه چیز به دست زمان و سرنوشت است. او یادآور می‌شود که دوستی‌ها و خوشی‌ها ممکن است به زودی از بین بروند و دلی با غم آکنده شود. شاعر همچنین تجربه خود از درد و غم را بیان می‌کند و می‌گوید که زندگی پراز بلا و مصیبت است. به همین دلیل، نباید به صلح و جنگ در جهان اعتماد کرد، زیرا هر دو موقتی و بی‌ارزش‌اند. در نهایت، شاعر به اهمیت روابط عاطفی و درد فراق عزیزان تأکید می‌کند و می‌گوید که بر هیچ کس در این دنیای ناپایدار شادمانی دائم وجود ندارد.