نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵ مجیرالدین بیلقانی

مجیرالدین بیلقانی / شکوائیه / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

عهدیست تا نصیبهٔ ما از جهان غم است

حال دل از فلک چو فلک نیک بر هم است

در عالم از فراغتِ خاطر اثر نماند

آری مگر فراغت از آن سوی عالم است؟

در مدت جوانی و در عهد کودکی

ما را چه روز رنج و چه هنگام ماتم است؟

در بر مراد خویش یکی دم نمی‌زند

از بس که با حوادث ایام درهم است

جستم ز روزگار دمی خوش، زمانه گفت

چیزی مجوی بیش که اندر جهان کم است

در دست ماست خاتم اقبال و کار عیش

هر روز باشگونه تر از نقش خاتم است

کردم مسلم آنکه درین عهد کم کسی است

کو را ز روزگار دلی خوش مسلّم است

دارم هر آن چه باید از اسباب خرمی

اما خلاف در دل آزاد و خرم است

هر عشرتی که بی دل فارغ کنی هباست

هر شادی‌ای که از سر وحشت کنی غم است

خود غم مگیر با که زنم دم که در جهان

نه یار دلنواز و نه دلدار محرم است

ای غم به آخر آی! که خامی بسی نمود

این رنج ها که در خم این سبز طارم است

دیدیم روی غصه کنون وقت خوشدلی است

خوردیم زخم فتنه، کنون جای مرهم است

انصاف ده! که قسمت ما غم بسی رسید

گر زانکه در جهان غم و شادی مقسم است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احوالات انسان در دنیای غم و اندوه می‌پردازد. شاعر از عدم دسترسی به خوشی و فراغت در زندگی سخن می‌گوید و تاکید می‌کند که در دوران جوانی و کودکی نیز با رنج و ماتم روبرو بوده‌ایم. او به این نکته اشاره می‌کند که اگرچه ممکن است ظاهراً امکانات و وسائل خوشی در اختیار داشته باشیم، اما در باطن دل آزادی و شادابی وجود ندارد. شاعر با ناامیدی از یافتن شادی واقعی، به غم و مشکلات اشاره می‌کند و می‌گوید که در این دنیا هیچ یار دلنواز و همدمی نیست. در نهایت، او خواستار پایان غم و رنج‌های موجود است و از انصاف می‌خواهد که چرا قسمت او از زندگی، غم و اندوه بسیار است.