شمارهٔ ۱۰ مجیرالدین بیلقانی
مجیرالدین بیلقانی / ترکیبات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
رفتی و درد دل به جهان در گذاشتی
خفتی و دستها همه بر سر گذاشتی
خاتون کشوری تو نگویی چه اوفتاد؟
کز ما ملول گشتی و کشور گذاشتی
دیدی که راه زحمت اغیار بر نتافت
تنها شدی و عدت و لشکر گذاشتی
تابوت تنگ و حسرت دل بردی از جهان
تاج و سریر و یاره و افسر گذاشتی
در بند خاک ماندی و آزاد و بنده را
بر خاک راه، عاجز و مضطر گذاشتی
ای میوه دل پدر! این دردها نگر
کز مرگ خویش در دل مادر گذاشتی
این بر همی چه بود؟ که بی هیچ موجبی
عصمت سرای خویش مشمر گذاشتی
دامن فشاندی از همه یعنی که می روم
رفتی و هر چه داشتی ایدر گذاشتی
در مغرب هلاک فتادی چو آفتاب
در چشم ما سرشگ چو اختر گذاشتی
بگذشتی از زمانه ولی عمر جاودان
وقف اتابک و دو برادر گذاشتی
آوخ که قصر جاه و معالی خراب شد
دلها همه شکسته جگرها کباب شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف درد و اندوه ناشی از فقدان شخصی عزیز پرداخته است. او از رفتن آن فرد سخن میگوید که چطور با خود اندوه و حسرت به جا گذاشت. شاعر به یاد دارد که آن شخص مقام و ثروتش را رها کرد و به دنیای دیگر منتقل شد. او به تصویر میکشد که این جدایی باعث دلتنگی و خرابی در دلهای بسیاری شده و سایه غم بر زندگی آنها افتاده است. همچنین، از درد و رنج مادر آن فرد نیز یاد میکند که با مرگ او مواجه شده است. در نهایت، شاعر به ویرانی و شکستهای ناشی از این جدایی اشاره میکند و احساسات عمیقش را در قالب هنری بیان مینماید.