غزل شمارهٔ ۱۰۱۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
اسرار در طبایع ضبط نفس ندارد
درپردهٔ خس و خار، آتش قفس ندارد
گو وهم سوده باشد بر چرخ تاج شاهان
سعی هما بلندی پیش مگس ندارد
خرد و بزرگ دنیا یکدست خودسرانند
خر گر فسار گم کرد سگ هم مرس ندارد
ای برکگل بلند است اقبال پایبوسش
رنگ حناست آنجا، کس دسترس ندارد
درگلشنیکه ما را دادند بار تحقیق
صبح بهار هستی بوی نفس ندارد
تا نالهوار گاهیزین تنگنا برآییم
افسوس دامن ما، چین ففس ندارد
بر حال رفتگان کیست تا نوحهای کند سر
این کاروان شفیقی غیر از جرس ندارد
تدبیر عالم وهم بر وهم واگذارید
اینجا پریدن چشم پروای خس ندارد
گردون خرام شوقیم پرگار دور ذوقیم
بیوهم تحت و فوقیم، دل پیش و پس ندارد
سودا ز سر بینداز، نرد خیال کم باز
تشویق بیدماغان عشق و هوس ندارد
بر فرصتی که نامش هستیست دامنافشان
بیدل نفس مدارا با هیچکس ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی ناپایداری و بیثباتی دنیا و زندگی میپردازد. شاعر اشاره میکند که در این عالم، اسرار و حقایق قابل دسترسی نیستند و همه چیز در حال تغییر و تباهی است. زندگی پر از احساسات و توهمات است و هرگاه تلاش میکنیم از تنگناها فرار کنیم، مشکلات جدیدی پیش میآید. همچنین، در بحث از مرگ و فقدان، شاعر به تنهایی و بیکسیِ آنان که رفتهاند اشاره میکند. او به عمق تصورات و خیالات مینگرد و بیان میکند که عشق و هوس به تنهایی به معنای واقعی زندگی دست نمییابند. در نهایت، او از فرصتی که به نام «هستی» شناخته میشود، صحبت میکند و از آن به عنوان فرصتی برای بیداری و فهم بهتر زندگی یاد میکند.