نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۱۷ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

سعی نفس جز شمار گام ندارد

قاصد ما نامه و پیام ندارد

هر سر و چندین‌ جنون هواست د‌‌ر اینجا

منزل کس احتیاج بام ندارد

این علما جمله تابع جهلایند

پختگی اقبال طبع خام ندارد

بی‌سروپا می‌رویم حاصل ماکو

سبحهٔ ریگ روان امام ندارد

خواه بنالیم و خواه بال فشانیم

صید گرفتار شوق دام ندارد

گر همه عنقا شویم حاصل ما کو

نقش نیگن خیال نام ندارد

سجده خاک‌ست اوج عزت گردون

خواجه چه دارد اگر غلام ندارد

نفرت ازین مزبله به قدر تمیز است

مفت دماغی ‌که جز زکام ندارد

تا به دلت‌ کین ‌کس بود مژه مگشا

تیغ غضب جز حیا نیام ندارد

سوخت دل اما نکر‌د آینه روشن

حیف چراغی‌ که هیچ شام ندارد

خواه نفس‌ گوی خواه عمر گرامی

شاهد ما غیر یک خرام ندارد

عالم بیچارگیست پیش که نالیم

عشق مکافات و انتقام ندارد

طاس فلک پوچ و نقش ما همه باطل

بگذر ازین بازیی تمام ندارد

بیدل‌ازین‌ما ومن‌خموشی‌ات‌اولی‌ست

هستی ما جز صدای جام ندارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق انسانی و ناامیدی از وضعیت موجود پرداخته است. شاعر به طور خاص به بی‌کفایتی مردم و علمای زمانه اشاره می‌کند که در پی دانایی و پختگی نیستند. او از برپایی زندگی‌ای پوچ و بی‌معنا سخن می‌گوید و به فقدان عشق و زیباترین احساسات اشاره می‌کند. همچنین، به پوچی دنیا و بی‌ارزشی تلاش‌های انسانی اشاره می‌کند و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که وجود انسان تنها به صدای بی‌پایانش محدود است. پیام کلی شعر نگاهی تیره و عمیق به زندگی و انسانیت است.