نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۱۸ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

نامم هوس نگین ندارد

نظمم چو نفس زمین ندارد

همت چه فرازد از تکلف

دامان سپهر چین ندارد

هستی جز شبهه نیست لیکن

بر شبهه کسی یقین ندارد

در طبع لئیم، شرم‌ کس نیست

خستن عرق جبین ندارد

هرچند به دامنش بپوشی

دست کرم آستین ندارد

درد وطن از شکسته دل پرس

چینی جز مو ز چین ندارد

هر سو نظر افکنی اسیریم

صیادی ما کمین ندارد

خود خصم خودیم ورنه‌گردون

با خلق ضعیف‌ کین ندارد

عیش و الم از تو پیش رفته‌ست

فرصت دم واپسین ندارد

عیش و الم از تو پیش رفته‌ست

فرصت دم واپسین ندارد

ما و تو خراب اعتقادیم

بت‌، کار به کفر و دین ندارد

تعداد به عالم احد نیست

او در هرجاست این ندارد

هر جلوه ‌که ناگزیر اویی

خواهی دیدن ببین ندارد

شوقی‌ست ترانه‌سنج فطرت

بیدل سر آفرین ندارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان ناامیدی و سرگشتگی انسانی می‌پردازد که تلاش می‌کند به درک حقیقت و معنای زندگی برسد. شاعر از خلاصی از رنج‌ها و معضلات حیات سخن می‌گوید و به این نکته اشاره دارد که وجود و هستی تنها به صورت ظاهری است و در واقع چیزی جز شبهه نیست. او به نقد جامعه و ضعف‌های انسانی می‌پردازد و بیان می‌کند که بشر خود دشمن خویش است. در نهایت، شاعر به عدم توانایی در رسیدن به حقیقت مطلق و درک عمیق از زندگی و وجود اشاره می‌کند و این مسیر را پر از درد و ناکامی می‌داند.