نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۱۹ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چرا کسی چو حباب از ادب نگاه ندارد

سری‌ که غیر هوا پشم درکلاه ندارد

دماغ نشئهٔ فقر آرزوی جاه ندارد

سر برهنهٔ ما دردی ازکلاه ندارد

قسم به جوهر بی‌ربطی نیاز و تعین

که هرکه را جگری داده‌اند آه ندارد

ز باد دستی آن زلف تابدار کبابم

که‌ گر همه دلش افتد به‌ کف نگاه ندارد

حقیقت تو مجازاست دل به وهم مفرسا

که غیر شیشه پری هیچ دستگاه ندارد

نفس به جاده طرازی اگر فضول نیفتد

سراسر دو جهان منزل است‌، راه ندارد

چو چشم از مژه غافل ‌مشو که هیچ کس این جا

به غیر سایهٔ دیوار خود پناه ندارد

مباش بیخیر از برق بی‌امان دمیدن

که دانه در دهن اینجا به غیر کاه ندارد

اگر ز محکمهٔ‌ عدل دادخواه نجاتی

دو لب به مهر رسان دعویت‌ گواه ندارد

بساط‌ حشر که خورشید فضل‌ می‌دمد اینجا

تو سایه‌ گر نبری نامهٔ سیاه ندارد

ترحم است بر احوال خلق یأس بضاعت

که در خور کرمش هیچکس گناه ندارد

ز دستگاه تعلق مجو حساب تجرد

بلندی مژه بالیدن نگاه ندارد

نفس تظلم آوارگی ‌کجا برد آخر

ز دل برآمده در هیچ جا پناه ندارد

به غیر داغ‌ که پوشد چو شمع بیدل ما را

که پای تا به سرش غیر یک ‌کلاه ندارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این غزل به توصیف و تحلیل احساسات انسانی و پیچیدگی‌های زندگی می‌پردازد. شاعر با استفاده از تشبیهات و تصاویری عمیق، بر ناپایداری و زوال طبیعی زندگی تأکید می‌کند. او به بی‌معنایی برخی خواسته‌ها و آرزوها اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که بسیاری از تلاش‌ها در این دنیا بی‌فایده است. شعر به طور خاص بر احساس تنهایی و عدم پناه در مواقع سختی تأکید دارد و به این نکته می‌رسد که در نهایت هیچ چیز جز یک "کلاه" برای پوشاندن دردها وجود ندارد. به طور کلی، نگاهی عمیق به زندگی و احوالات انسانی دارد و تنهایی و ناامیدی را به تصویر می‌کشد.