نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۲۳ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

غبار ما به جز این پر شکستنی‌که ندارد

کجا رود به امید نشستنی‌که ندارد

هزار قافله پا درگل است و می‌رود از خود

به فرصت و نفس بار بستنی‌که ندارد

چه زخمهاکه نچیده‌ست دل به فرقت یاران

ز ناخن المی سینه خستنی ‌که ندارد

سپند مجمر تصویرهمچو من به‌که نالد

ز وحشتی‌که فسرده‌ست و جستنی‌که ندارد

گذشته است جهانی ز اوج منتظر عنقا

به بال دعوی از خویش رستنی ‌که ندارد

اسیر حرص چه‌کوشش‌کند به ناز رهایی

بر این دکان هوس دل نبستنی ‌که ندارد

به حیرتم چه فسون است دام حیرت بیدل

تعلقی که نبودش‌، گسستنی که ندارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به ابراز حسرت و ناتوانی در زندگی پرداخته و به موضوعاتی چون جدایی، انتظار، فقدان و تلاش برای رهایی از دردها اشاره دارد. شاعر به تصویر غبارآلودی از زندگی اشاره می‌کند که در آن امیدی برای آرامش و نشستن وجود ندارد. او از زخم‌های عاطفی ناشی از جدایی دوستان سخن می‌گوید و به ناامیدی از تحقق آرزوها و رهایی از بندهای دل می‌پردازد. در نهایت، شاعر به حیرت خود از وجود یک فریب یا دام در زندگی اشاره می‌کند که بر احساس بی‌سببی و عدم قطعیت دلالت دارد.