غزل شمارهٔ ۱۰۲۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خامشنفسی خفت گوینده ندارد
لبهای ز هم واشده جز خنده ندارد
پرواز رسایی که بنازیم به جهدش
چون رنگ به غیر از پر برکنده ندارد
خواهی به عدم غوطه زن و خواه به هستی
بنباد تو جز غفلت یابنده ندارد
معیارتک و تاز من و ما ز نفسگیر
جز رفتن ازین مرحله آینده ندارد
موج و کف دریای عدم سحرنگاریست
نادار همه دارد و دارنده ندارد
از دلق گشودیم معمای قلندر
پوشیدگی این استکه کس ژنده ندارد
سیر خم زانو به هوس جمع نگردد
نامحرم معنی سر افکنده ندارد
همواری و صحرای تعین چه خیال است
این تختهٔ نجار جنون رنده ندارد
زین گردش رنگی که جبین ساز تماشاست
آنیست که صد جامهٔ زیبنده ندارد
معشوق مزاجیست که این باغ تجدد
یک ریشه به جز سرو خرامنده ندارد
جمعیت دل خواه چه دنیا و چه عقبا
موج گهر اجزای پراکنده ندارد
بیدل سخن این است تأمل کن و تن زن
من خواجه طلب مردم و او بنده ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تفکر عمیق درباره مفهوم وجود و عدم میپردازد. شاعر به خاموشی و بیصدایی انسان اشاره میکند و میگوید که در تنگنای وجود، هیچ چیز جز خنده و غفلت نمیتوان یافت. او بیان میکند که زندگی و مرگ، هر دو دچار عدماند و در این میان، تنها راه پیشرفت و عبور از مرحله فعلی، حرکت به جلوست. شاعر به تضادها در زندگی اشاره دارد و اینکه بسیاری از جستجوها نتیجهای ندارند، و بیان میکند که زیباییها و آرزوها در دنیای مادی به تنهایی معنا ندارند. در نهایت، میگوید که در جستجوی حقیقت و معنا، تن به سکوت و تأمل میدهیم، زیرا در این دنیا هیچ چیز تمام و کمال نیست و فقط خداوند به تنهایی وجود و ماهیت دارد.