نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۳۹ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

نفس را شور دل از عافیت بیگانه‌ای دارد

ز راحت دم مزن زنجیر ما دیوانه‌ای دارد

غبارم در عدم هم می‌تپد گرد سر نازی

چراغم خامش است اما پر پروانه‌ای دارد

تعلق باعث جمعیت است اجزای امکان را

قفس در عالم آشفته‌بالی شانه‌ای دارد

چه ‌سوداها که‌ شورش نیست در مغز تهی‌دستان

جنون‌گنج است و وضع مفلسی ویرانه‌ای دارد

نفس یکدم ز فکر چارهٔ دل برنمی‌آید

کلید از قفل غافل نیست تا دندانه‌ای دارد

مدان ‌کار کمی با زحمت هستی بسر بردن

ز خود نگذشتن اینجا همت مردانه‌ای دارد

اگر منعم به دور ساغر اقبال می‌نازد

گدا هم در به‌درگردیدنش پیمانه‌ای دارد

به‌ گردون نی‌سوار کهکشان باشی چه فخر است این

تلاش اوج جاهت بازی طفلانه‌ای دارد

تو شمع‌ محفلی تاکی نخواهی چشم پوشیدن

برای خواب نازت هرکه هست افسانه‌ای دارد

غم نامحرمی بیتاب دارد کعبه‌جویان را

وگرنه حلقهٔ بیرون در هم خانه‌ای دارد

قناعت مفت جمعیت دو روزی صبرکن بیدل

جهان دام است اگر آبی ندارد دانه‌ای دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به موضوعاتی همچون عشق، جنون، آزادی، و شرایط انسانی می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که نفس او از عافیت و آرامش بیگانه است و در زنجیر دیوانگی گرفتار است. او اشاره می‌کند که حتی در عدم نیز حس و حال خاصی دارد و چراغ وجودش خاموش است، اما هنوز عشق و اشتیاق برایش وجود دارد. همچنین به تعلقات بشری و محدودیت‌هایی که به وجود می‌آورد، اشاره کرده و در نهایت به جنون و فقر اشاره می‌کند که می‌تواند به عنوان گنجی ارزشمند محسوب شود. شاعر از اهمیت اراده و همت در مواجهه با چالش‌ها سخن می‌گوید و به دقت بر لزوم آگاهی از خود تاکید می‌کند. در پایان، او تأکید می‌کند که دنیا جای فانی است و انسان باید برای یافتن معنا و حقیقت تلاش کند، حتی اگر دانه‌ای در دست نداشته باشد.