غزل شمارهٔ ۱۰۵۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
نقشمکسی از سعی چه فرهنگ برآرد
نقاش مگر از صدفش رنگ برآرد
عمریست که با کلفت دل میروم از خویش
خود را چهقدر آینه با زنگ برآرد
صد شام ابد طی شد و صد صبح ازل رفت
تا یاس زخویشم دو سه فرسنگ برآرد
پهلو خور هنگامهٔ صحبت نتوان زیست
زبن انجمنمکاش دل تنک برآرد
در رهن خلشهای نفس فرصت هستی است
تیرتوکس از دل به چه آهنگ برآرد
تفریح دماغ تو و من درخور وهم است
زبن نسخه محال استکسی بنگ برآرد
با دامن اگر عیب تک و تاز نپوشی
عجز تو چه خارا از قدم لنگ برآرد
زین بار که من میکشم از کلفت هستی
سنگینی نامم ز نگین سنگ برآرد
آیینهٔ او محرمی وصل ندارد
حیرانی از این بیش که را دنگ برآرد؟
آه این دل مایوس نشاطم نپسندید
کو غنچه که واگردد و گلرنگ برآرد
بیدل، بهکف خاک، قناعت کن و خوش باش
تا گرد هوا گیر تو اورنگ برآرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عواطف و تفکرات عمیق شاعر درباره زندگی، عشق و هستی پرداخته است. شاعر از رنجهای درونیش سخن میگوید و به ناکامیها و محدودیتهای خود اشاره میکند. او به جستجوی معنا و زیبایی در زندگی میپردازد و نشان میدهد که تغییرات و تحولات زندگی همچنان ادامه دارد. در نهایت، با نگاهی به دنیای مادی و دروننگری، به آرامش و قناعت با شرایط موجود دعوت میکند. این شعر به نوعی تلاشی برای درک عمیقتر از خود و وجود است.