نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۶۵ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

رنگ در دل داشتم روشنگر ادراک برد

همچو سیل این خانه را افسون رفتن پاک برد

در سرم بی‌مغزی شور هوس پیچیده بود

وصل‌گوهریابد آن موجی‌که این خاشاک برد

کرد شغل جاه خلقی را به بیدردی علم

لابه‌ای چند آبروی دیدهٔ نمناک برد

حیف اوقاتی‌که‌کس منت‌کشد از هر خسی

وقتی پیری خوش که بی‌دندانی‌اش مسواک برد

هستی از گرد نفس باری به دوشم بسته است

چون سحر بر آسمان می‌بایدم این خاک برد

بهر نام دیگران تا چند شغل جان‌ کنی

مزد عبرت زین نگینها صنعت حکاک برد

قاصد مجنون دپندشت اندکی لغزیده بود

جاده‌ها هر سو به منزل صد گریبان چاک برد

گر همه در آفتاب محشرم افتاده راه

یاد آن مژگان مرا در سایه‌های تاک برد

می‌روم محمل به دوش آمد و رفت نفس

تا کجا یارب ز خویشم خواهد این بیباک برد

ما ضعیفان هم امیدی داشتیم اما چه سود

کهکشان ناز شکست رنگ برافلاک برد

بیدل اقبال گرفتاری درین وادی کراست

ای بسا صیدی‌ که رفت و حسرت فتراک برد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و ناپایدار شاعر نسبت به زندگی و جهان اطرافش می‌پردازد. شاعر از دست دادن وقت و فرصت‌ها، بی‌دردی انسان‌ها و تلاش برای دستیابی به تجارب و فراز و نشیب‌های زندگی سخن می‌گوید. او به ضعف انسان و ناپایداری زندگی اشاره می‌کند و حسرت‌هایی را بیان می‌کند که از دیده شدن زیبایی‌ها و واقعیات به درد می‌آید. در نهایت، او به ناامیدی و بی‌ثباتی جاذبه‌ها اشاره می‌کند و دردی را که همواره با بشر همراه است، به تصویر می‌کشد.