نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۹۳ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بیستون یادی ز فرهاد ندامت فال ‌کرد

سنگ را بیتابی آه شرر غربال ‌کرد

از تب‌ سودای‌ مجنون خواندم‌ افسونی‌ به دشت

گردبادش تا فلک آرایش تبخال‌کرد

ناله توفان‌خیز شد تا نارسا افتاد جهل

بلبل ما طرح منقار از شکست بال‌کرد

قامت پیری قیامت دارد از شور رحیل

خواب ما گر تلخ کرد آواز این خلخال کرد

نفی خود کردم دو عالم آرزو شد محو یاس

گردش رنگ‌ گلم چندین چمن پامال ‌کرد

گر نباشد دل‌، دماغ‌کلفت هستی‌کراست

الفت آیینه‌ام زحمت‌کش تمثال کرد

قوت آمال در پیری یکی ده می‌شود

حلقهٔ قد دوتایم صفر ماه و سال کرد

سیر کوی او خیال آینه‌ای ‌پرداز داد

رنگهای رفته چون تمثال استقبال‌کرد

خلقی از آرایش جاه انفعال ‌اندود رفت

صبح ما هم خنده‌ای بر فرصت اقبال‌کرد

بی‌خمیدن نیست از بار نفس دوش حباب

بیدلان را نیز هستی اینقدرحمال‌کرد

شعلهٔ‌ما بیدل از اسرار راحت‌غافل است

از شکست رنگ باید سر به زیر بال کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که درباره عشق و ندامت می‌باشد. شاعر به یاد داستان فرهاد و شیرینی عشقش می‌افتد و از درد و تب عشق می‌گوید. او از تب های عاشقانه و ناله‌های جانی سخن می‌گوید که از جهل و نادانی برمی‌خیزند. به تصویر کشیدن زندگی پیری و تلخی که بر دل عاشقان می‌نشیند، از دیگر مضامین شعر است. شاعر از نفی خود و محو آرزوها می‌گوید و به گردش رنگ‌ها و چمن‌ها اشاره می‌کند. او به ارتباط دل و ذهن و اهمیتی که عشق در زندگی دارد، تأکید می‌کند. در نهایت، بیانگر این است که با وجود تمام مشکلات و تلخی‌ها، هنوز هم امید و آرزو در دل وجود دارد.