غزل شمارهٔ ۱۰۹۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
وداع عمر چمنساز اعتبارم کرد
سحر دماندن پیری سمن بهارم کرد
به رنگ دیدهٔ یعقوب حیرتی دارم
که میتوان نمک خوان انتظارم کرد
تعلق نفسم سوخت تا کجا نالم
غبار وهم گران گشت و کوهسارم کرد
دل ستمزده صد جا غم تظلم برد
شکست آینه با عالمی دچارم کرد
غبار میدمد از خاک من قدح در دست
نگاه مست که سیر سر مزارم کرد
به نیم چشم زدن قطع شد وجود و عدم
گذشتگی چقدر تیغ آبدارم کرد
نهفته داشت قضا سرنوشت مستی من
نم عرق ز جبین شیشه آشکارم کرد
کنون ز خود مژه بندم که عبرت هستی
غبار هر دو جهان بر نگاه بارمکرد
امید روز جزا زحمت خیال مباد
می نخورده در این انجمن خمارم کرد
چو شمع چاره ندارم ز سوختن بیدل
وفا گلی به سرم زد که داغدارم کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و اندوه شاعر در مواجهه با پیری، مرگ و حسرت میپردازد. شاعر از وداع با جوانی و زیبایی چمن صحبت میکند و به نگاهی غمانگیز به زندگی مینگرد. او در پیری و آرت برزخی که در آن گرفتار آمده، دچار حیرت و غم است. احساسات عشق و انتظار در کنار درد و تالمات ناشی از جدایی و فراق را به تصویر میکشد. شاعر همچنین به سرنوشت خود و تأثیرات آن بر وجودش میاندیشد و در نهایت به سرنوشتی که تقدیر برایش رقم زده، معترف است. او امیدوار است که روز جزا به او آرامش بخشد و در دلش حسرت بیداری از خواب غفلت وجود دارد. در انتها، حس سوختن و درد عشق را با تصویر شعلهای از شمع مقایسه میکند.