نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۲۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

راه فضولی ما هم در ازل حیا زد

تا چشم باز کردیم مژگان به پشت پا زد

صبحی زگلشن راز بوی نفس جنون‌ کرد

برهردماغ چون‌گل صد عطسه زین هوا زد

دل داغ بی‌نصیبی است از غیرت فسردن

دست که دامن ناز بر آتش حنا زد

سررشتهٔ نفس نیست چندان‌ کفیل طاقت

گر دل‌گره ندارد بر طبع ما چرا زد

در نیم‌ گردش رنگ دور نفس تمام است

جام هوس نباید بر طاق‌ کبریا زد

تا دل ازین نیستان یک ناله‌وار برخاست

چون ‌بند نی ضعیفی ‌صد تکیه ‌بر عصا زد

آرایش تحیر موقوف دستگاهیست

راه هزار جولان دامان نارسا زد

افلاس در طبایع بی‌شکوه فلک نیست

ساغر دمی ‌که بی می‌ گردید بر صدا زد

درکارگاه تقدیر دامان خامشی گیر

از آه و ناله نتوان آتش درین بنا زد

با گرد این بیابان عمریست هرزه تازیم

در خواب ناز بودیم بر خاک ما که پا زد

آیینه در حقیقت تنبیه خودپرستی است

با دل دچارگشتن ما را به روی ما زد

بیدل بهار امکان رنگی نداشت چندان

دستی که سودم از یأس بر گل تپانچه‌ها زد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تأمل در امور انسانی و حیات می‌پردازد. شاعر از حیا و فضولی انسان‌ها سخن می‌گوید و می‌گوید که تا زمانی که دنیا را شناختیم، با ناپختگی و بی‌تجربگی به آن واکنش نشان دادیم. بوی گل‌ها و زیبایی‌ها به ما الهام می‌دهد، اما دل‌مان به خاطر ناکامی‌ها و بی‌نصیبی‌ها دچار داغ و سردی شده است. شاعر اشاره به ناتوانی در کنترل نفس و دل دارد و می‌گوید که در چرخش‌های دنیا، دل‌مان به راحتی دچار سردرگمی می‌شود. زندگی و عشق را در لحظات ناپایدار و گذرا می‌بیند و از تقدیر می‌گوید. در نهایت، یادآوری می‌کند که غرور و خودپرستی تنها ما را به چالش می‌کشند و به نوعی سبب نشناختن خودمان می‌شوند. شاعری به نام بیدل از عدم وجود امکان رنگ و زیبایی در بهار زندگی سخن می‌گوید و از ناامیدی و زخم‌های روحی ناشی از زندگی می‌نالد.