غزل شمارهٔ ۱۱۲۶ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
نفس با یک جهان وحشت به خاک و آب میسازد
پرافشان نشئهای با کلفت اسباب میسازد
چو آل دودی که پیدا میکند خاموشی شمعش
زخود هرکس تسلی شد مرا بیتاب میسازد
دل آوارهام هرجا کند انداز بیتابی
فلک را خجلت سرگشتگی گرداب میسازد
به هرجا عجزم از پا افکند مفت است آسودن
غبار از پهلوی خود بستر سنجاب میسازد
ز موی پیریام گمراهی دل کم نمیگردد
نمک را دیدهٔ غفلت پرستم خواب میسازد
تواضع های من آیینهٔ تسلیم شد آخر
هلال اینجا جبین سجده از محراب میسازد
دل بینشئهای داری نیاز درد الفت کن
گداز انگور را آخر شراب ناب میسازد
دماغ حسرت اسباب میسوزی از این غافل
که اجزای ترا هم مطلب نایاب میسازد
سحر ایجاد شبنم میکند من همگمان دارم
که شوقت آخر از خاکسترم سیماب میسازد
به رنگ شمعگرد غارت اشک است اجزایم
چکیدنها به بنیاد خودم سیلاب میسازد
چنین کز عضو عضوم موج غفلت میدمد بیدل
چو فرش مخملم آخر طلسم خواب میسازد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف وضعیت بحرانی و وحشتزای وجود انسان میپردازد. او احساس میکند که نفس و حیاتش در دنیای پر از اضطراب و وحشت غرق شده است. هر گوشهای که میرود، دچار بیتابی و سردرگمی میشود و مانند دودی که از شمع خاموشی برخاسته، احساس ناکامی و سرگشتگی را تجربه میکند. با وجود دردی که از پیری و غفلت به او تحمیل شده، به دنبال آرامشی است که در زندگیاش فراهم نمیشود. شاعر احساس میکند که تمامی تلاشهایش بیفایده است و در نهایت، اضطرابی درونی بر او حاکم است که هر بخش از وجودش را تسخیر کرده است. او در پی یافتن معنایی از عشق و ارتباط انسانی است، اما همچنان در زنجیرهای غفلت و ناامیدی به دام افتاده است.