غزل شمارهٔ ۱۱۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
زین وجودیکز عدم شرمنده میگیرد مرا
گریهام گر درنگیرد، خنده میگیرد مرا
شعلهٔ حرصم دماغ جاهگر سوزد خوشست
فقر نادانسته زیر ژنده میگیرد مرا
خاتم ملک سلیمانم ولی تمییز خلق
کم بهاتر از نگینکنده میگیرد مرا
در جهان انفعال از ملک ناز افتادهام
دامن پاکی و دست گنده میگیرد مرا
میرسد ناز غبارم بر دماغ بویگل
گر همه عشقت به باد ارزنده میگیرد مرا
رنگم از بیدست و پایی خاک شد اما هنوز
حسرتگرد سرتگردنده میگیرد مرا
عمروحشی عاقبت دامنفس خواهدگسیخت
تاکجا این ریسمان کنده میگیرد مرا
مستی حالم خورد هرجا فریب جام هوش
چون عسس اوهام پیش آینده میگیرد مرا
ناتوان صیدم، ترحم غافل از حالم مباد
هرکه میگیرد به خاک افکنده میگیرد مرا
عشق را بیدل دماغ التفات یادکیست
خواجگی مفت طربگر بنده میگیرد مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به بیان احساسات عمیق و تناقضهای وجودی خود میپردازد. او از شرم وجودی ناشی از عدم و ناپایداری دنیا صحبت میکند و به گریزاندن اشک و خنده اشاره میکند. حرص و فقر را به عنوان عواملی میداند که او را تحت فشار قرار میدهند و جالب اینجاست که در وجود خود احساس بیکارگی و ناتوانی میکند. با وجود مقام و دارایتی که میتواند داشته باشد (مانند خاتم سلیمان)، احساس حقارت میکند. شاعر بین عشق و رنجهای ناشی از آن کشمکش دارد و به حسرتهایش اشاره میکند. او همچنین از ناتوانی در برابر جهان و نفس خود صحبت میکند و میگوید که عشق به او تعلق دارد، اما در عین حال، بهنظر میرسد این عشق نیز در او العیاذ بالله تنهایی و حسرت برانگیخته است. در نهایت، به تمسخر هوی و هوسهای دنیوی پرداخته و از خواجگی مفت طرب یاد میکند.