غزل شمارهٔ ۱۱۴۶ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
مباش غره به سامان این بنا که نریزد
جهان طلسم غبارست ازکجا که نریزد
مکش ز جرات اظهار شرم تهمت شوخی
عرق دمی شود آیینهٔ حیا که نریزد
به جدگرفتن تدبیر انتقام چه لازم
همانقدر دم تیغت تنکنما که نریزد
قدح به خاک زدیم از تلاش صحبت دونان
نداشت آن همه موج آبروی ما که نریزد
بهگوش منتظران ترانهٔ غم عشقت
فسانهٔ شبخون دارد آن صدا که نریزد
دل ستمکش بیحاصلی چو آبله دارم
کسیکجا برد این دانه زیر پا که نریزد
به باد رفتم و بر طبعکس نخورد غبارم
دگر چه سحرکند خاک بیعصا که نریزد
نثار راه تو دیدم چکیدن آینه اشکی
گرفتم از مژهاش برکف دعا که نریزد
خمید پیکرم از انتظار و جان به لب آمد
قدح به یاد توکج کردهام بیا که نریزد
به این حنا که گرفته است خون خلق به گردن
اگر تو دست فشانی چه رنگها که نریزد
غم مروت قاتلگداخت پیکر بیدل
مباد خون کس ارزد به این بها که نریزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به ناپایداری دنیا و ساختارهای ظاهری آن اشاره میکند و میگوید که نباید به ظواهر اطمینان کرد، زیرا همه چیز ممکن است به یکباره فرو بریزد. او با بیان این نکته که نه اظهار شرم در برابر تهمتها و نه انتقام از دیگران ضرورتی ندارد، بر این موضوع تأکید میکند که انسان باید به خویشتنداری و فضائل انسانی متکی باشد. شاعر همچنین از احساس عمیق خود نسبت به عشق و غم سخن میگوید و به انتظار و دلتنگیاش اشاره میکند. در نهایت، او از بیعدالتیها و زحمات بینتیجهاش در زندگی و عشق گلایه دارد و میگوید که هیچ چیز نمیتواند ارزش خون برزمین ریخته را داشته باشد. شعر به مضامین انسانیت، درد، عشق و ناپایداری دنیا میپردازد.