نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۵۵ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دگر تظلم ما عاجزان‌کجا برسد

بس است نالهٔ ماگر به‌گوش ما برسد

به خاک منتظرانت بهارکاشته‌اند

بیا ز چشم دهیم آب تا حنا برسد

کسی به می نکند چارهٔ خمار وفا

پیامی از تو رسد قا دماغ ما برسد

سبکروان ز غم زاه و منزل آزادند

صدا ز خویش‌گذشته‌ست هر کجا برسد

تمامی خط پرگار بی‌کمالی نیست

دعا کنید سر ما به نقش‌ پا برسد

ز آه‌، بی‌جگر چاک بهره نتوان برد

گشودنی‌ست در خانه تا هوا برسد

ز سعی قامت خم‌ گشته چشم آن دارم

که رفته رفته به آن طرهٔ دوتا برسد

ستمکش هوس نارسای اقبالم

به استخوان رسدم‌ کار تا هما برسد

دماغ شکوه ندارم وگرنه می‌گفتم

به دوستان ز فراموشی‌ام دعا برسد

به عالمی‌که امل می‌کشد محاسن شیخ

کراست تاب رسیدن مگر قضا برسد

زکوشش است‌که دستت به دامنی نرسد

اگر دراز کنی پا به مدعا برسد

چنین‌ که صرف طمع‌ کردی آبرو بیدل

عرق کجاست اگر نوبت حیا برسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساس ناامیدی و درد ناشی از ظلم و بی‌عدالتی می‌پردازد. شاعر با استفاده از تصویرسازی‌هایی از طبیعت و جزئیات زندگی روزمره، به دنبال امید و فرصتی برای برآورده شدن آرزوهایشان است. او از ناله‌ها و حسرت‌های خود می‌گوید و به وضعیت خود و دیگران اشاره می‌کند که در انتظار بهبود اوضاع هستند. در نهایت، شاعر به تلاش، دعا و امید به تغییر اشاره می‌کند و می‌گوید که در دنیای ناامیدی، شجاعت و صداقت باید وجود داشته باشد تا به نتیجه مطلوب برسند.