غزل شمارهٔ ۱۱۸۳ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
صبحی که گلت به باغ باشد
گل در بغل چراغ باشد
تمثال شریک حسن مپسند
گو آینه بیتو داغ باشد
ای سایه نشان خویش گم کن
تا خورشیدت سراغ باشد
آنسوی عدم دو گام واکش
گرآرزوی فراغ باشد
مردیم به حسرت دل جمع
این غنچهگل چه باغ باشد
گویند بهشت جای خوبیست
آنجا هم اگر دماغ باشد
بیدل به امید وصل شادیم
گو طوطی بخت زاغ باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و حسرت است. شاعر به زیبایی گل و باغ اشاره میکند و از تمثیلهایی استفاده میکند تا درد جدایی و longing را بیان کند. او به دنبال راهمای خویش است و بر این باور است که حتی در بهشت هم اگر نبودن محبوب حسرتآور باشد، آنجا هم نمیتواند جای خوبی باشد. در نهایت، شاعر از امید به وصال سخن میگوید، حتی اگر شرایط سخت و ناخوشایند باشد.