نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۷۷ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

به که چندی دل ما خامشی انشا باشد

جرس قافلهٔ بی‌نفسیها باشد

تا کی ای بیخبر از هرزه‌خروشیهایت

کف افسوس خموشی لب گویا باشد

گوشهٔ بیخبری وسعت دیگر دارد

گرد آسوده همان دامن صحرا باشد

بر دل سوخته‌ام آب مپاش ای نم اشک

برق این خانه مباد آتش سودا باشد

نارسایی قفس تهمت افسرده‌ دلی‌ست

مشکلی نیست ز خود رفتن اگر پا باشد

طلب‌افسرده شود همت اگرتنگ فضاست

تپش موج به اندازهٔ دربا باشد

یارب اندیشهٔ قدرت نکشد دامن دل

زنگ این آینه ترسم ید بیضا باشد

بگدازید که در انجمن یاد وصال

دل اگر خون نشود داغ تمنا باشد

نسخهٔ جسم که بر هم زدن آرایش اوست

کم شیرازه پسندید گر اجزا باشد

شعله‌ها زیرنشین علم دود خودند

چه شود سایهٔ ما هم به سر ما باشد

تو و نظاره نیرنگ دو عالم بیدل

من و چشمی‌ که به حیرانی خود وا باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساسات درونی و تنهایی خود اشاره می‌کند. او از خاموشی دل و بی‌نفسی گفته و از بی‌خبری دیگران نسبت به دردهایش انتقاد می‌کند. شاعر از آتش درون خود و تأسف برای خاموشی و سکوت می‌گوید و به اینکه دلش داغ تمنا دارد، اشاره می‌کند. او نگران است که آیا زیبایی‌های زندگی‌اش در خطر است و می‌سنجد که آیا عشق و یاد وصال می‌تواند دلش را شاد کند. در نهایت، شاعر به تأمل در پیرامون و وجود نیرنگ‌های دنیای بیرون می‌پردازد و به حیرت خود از دنیای اطراف اشاره می‌کند.