نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۹ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به‌تازگی نکشد عافیت دماغ مرا

مگر شکستن دل پرکند ایاغ مرا

شبی‌که دیده‌کنم روشن از تماشایت

فتیله مدتحیربو‌د چراغ مرا

ز برق یأس جگرسوز باده‌ای دارم

که شعله نیزنبوسد لب ایاغ مرا

نشاط باده به مینای غنچگیها بود

شکفتگی همه خمیازه‌کرد باغ مرا

خمار شیشهٔ چرخ از نگونی‌اش پداست

چسان علا‌ج‌کندکلفت دماغ مرا

در ابروی تو شکن‌پرورد تغافل چند

مقام فتنه مکن‌گوشهٔ فراغ مرا

هزاررنگ ز بخت سیاه من‌گل‌کرد

زمانه شوخی طاووس داد زاغ مرا

چوموج سرمه نهانم به‌چشم خوش نگهان

زحلقهٔ رم آهوطلب سراغ مرا

فسردگی مطلب از دلم‌که در ایجاد

به تیغ شعله بریدند ناف داغ مرا

مگر ز ناله تهی‌گشت سینهٔ بیدل

که خامشی است سبق عندلیب باغ مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر نشان‌دهنده‌ی احساسات عمیق و پیچیده‌ی شاعر است. او از درد و رنج عشق و دل‌شکستگی صحبت می‌کند. شاعر به عافیت و آرامش دماغ خود اشاره کرده و می‌گوید که هیچ چیز نمی‌تواند دل او را شاد کند مگر اینکه عشق او بازگردد. در شب تماشای معشوق، روشنایی دلش را تنها با نور او می‌بیند. او از خمار و یأس ناشی از عشق یاد می‌کند و تأکید می‌کند که زیبایی و شادابی زندگی‌اش به سبب غنچه‌ها و باغ‌هاست، اما حالا این زیبایی‌ها نیز رنگ باخته‌اند. شاعر در تلاش است تا از غم و اندوه خود رهایی یابد ولی نمی‌تواند و فریادش به ناکامی می‌رسد. در نهایت، او به سکوت و خاموشی خود اشاره می‌کند و می‌گوید که شاید دیگر صدای او به باغ اندوهش نرسد.