غزل شمارهٔ ۱۲۰۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
تغافلچهخجلتبهخود چیدهباشد
که آن نازنین سوی ما دیده باشد
حنابیست رنگ بهار سرشکم
بدانم به پای که غلتیده باشد
طرب مفت دلگرهمه صبح شبنم
زگل کردن گریه خندیده باشد
به اظهار هستی مشو داغ خجلت
همان به که این عیب پوشیده باشد
ندانم دل از درس موهوم هستی
چه فهمیده باشدکه فهمیده باشد
چو موج گهر به که از شرم دریا
نگاه تو در دیده پیچیده باشد
بجوشد دل گرم با جسم خاکی
اگر باده با شیشه جوشیده باشد
من و یأس مطلب، دل و آه حسرت
دعا گو اثر میپرستیده باشد
نفسسازی آهنگ جمعیتتکو
سحر گرد اجزای پاشیده باشد
درین دشت وحشت من آن گردبادم
که سر تا قدم دامن چیده باشد
حیاپرور آستان نیازت
دلی داشتم آب گردیده باشد
اگر بیدل ما دهد عرض هستی
به خواب عدم حیرتی دیده باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساساتی چون عشق، حیا، و خجالت اشاره دارد و در عین حال به موضوعاتی چون زیبایی، بودن و عدم وجود میپردازد. شاعر از راز و رمز دل و احساسات درونیاش سخن میگوید و با توصیفاتی زیبا، به عواطف انسانی و تردیدهایش در مورد وجود و عدم میپردازد. او از نگاه معشوق و تأثیر آن بر دل یاد میکند و در نهایت به تأملات و احساسات درونیاش اشاره دارد که نشاندهنده تضادهای عاطفی و روانی اوست. این شعر عمیق و پر از تصاویر زیبا، اندیشههای شاعرانهای درباره عشق و وجود را به تصویر میکشد.