غزل شمارهٔ ۱۲۲۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
مژده ای ذوق وصال آیینه بیزنگار شد
آب گردید انتظار و عالم دیدار شد
خلق آخر در طلب واماندگی اظهار شد
بر ره خوابیده پا زد آبله بیدار شد
سایهوار از سجده طی کردم بساط اعتبار
کوه و دشت از سودن پیشانیام هموار شد
غیر بیمغزی حصول اعتبار پوچ چیست
غنچه سر بر باد داد و صاحب دستار شد
حسن در خورد تغافل داشت سامان غرور
بسکه چین اندوخت ابرو تیغ جوهردار شد
عالمی را الفت رنگ از تنزه بازداشت
دستها اینجا به افسون حنا بیکار شد
در غبار وهم و ظن جمعیت دل باختم
خانه از سامان اسباب هوس بازار شد
از وجود آگه شدیم اما به ایمای عدم
چشمکی زد نقش پا تا چشم ما بیدار شد
رنج هستی اینقدر از الفت دل میکشم
ناله را در نی گره پیش آمد و زنار شد
ننگ خست توأم بیدستگاهی بوده است
رفت تا ناخن گشاد پنجهام دشوار شد
خجلت غفلت قویتر کرد بر ما رفع وهم
سایه تا برخاست از پیش نظر دیوار شد
محو او باید شدن تا وارهیم از ننگ طبع
خار از همرنگی آتش گل بیخار شد
بیدل افسون هوس ما را ز ما بیگانه کرد
بسکه مرکز بر خیال پوچ زد پرگار شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات و تجربیات عشق و وصال سخن میگوید. او به توصیف حالت دلنگرانی و انتظار میپردازد که در آن، عشق و آرزوها همچون آبی جاری و زنده احساس میشوند. در این مسیر، شاعر از رنج و زخمهای حاصل از عشق و زیبایی میگوید و اینکه چگونه دل در میان آن همه زیبایی و غفلت، به سرگردانی دچار شده است. او به تحلیلهای عمیقتری درباره زندگی و احساسات پرداخته و در نهایت به این نتیجه میرسد که برای رهایی از محدودیتها و دردهای ناشی از هوس، باید خود را از وابستگیها آزاد کند و به جوهر عشق حقیقی برسد. این شعر ترکیبی از احساسات عمیق، استعارههای زیبا و تفکر عمیق درباره عشق و وجود است.