نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

رخصت نظاره‌ای‌گر می‌دهد جانان مرا

می‌کشد خاکستر خود در ته دامان مرا

از اثرپردازی ناموس الفتها مپرس

شانهٔ زلف تحیر می‌شود مژگان مرا

بسکه گرد تیره‌بخیهاست فرش خانه‌ام

هرکه شد آیینهٔ او می‌کند حیران مرا

بر امید ابر رحمت دامنی آلوده‌ام

سیل پوشدرخت ماتم‌گرشود مهمان مرا

کشتزار حسرتم‌کز تیر باران غمت

می‌کند آب از حیا بی‌برگی عصیان مرا

از ثبات من چه می‌پرسی بنای حیرتم

ریشه در دل می‌دواند دانهٔ پیکان مرا

هر رگ‌گل شوخی چین جبین‌دیگراست

سیل می‌گردد هوای جنبش مژگان مرا

در غمت آخر هجوم ناتوانیهای دل

بی‌رخت‌سیر چمن‌کم‌نیست اززندان مرا

معنی برجستهٔ شوقم‌،نمی‌گنجم به لفظ

می‌کند چون‌ناله در جیب نفس پنهان مرا

سرخوش این باغم و اندیشهٔ بیحاصلی

همچو بوی‌گل نگردد پیرهن عریان مرا

از دل خون بسته گفتم عقده‌واری واکنم

می‌دهد ساغر به طاق ابروی نسیان مرا

گوی‌سرگردنم‌و درعرصهٔ موهوم‌حرص

دانه‌های نار جوشید از بن دندان مرا

درد الفت بودم و با بیخودی می‌ساختم

قامت خم‌گشته شد آخر خم چوگان مرا

گرشوم بیدل چوآتش فارغ ازدود جگر

اضطراب‌دل چو اشک آورد بر مژگان مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات پیچیده و درونی شاعر درباره عشق و اندوه می‌پردازد. شاعر از رخصت برای نظاره جانانش سخن می‌گوید و اشاره می‌کند که این عشق او را به خاکستر بدل کرده است. او درباره تأثیرات عشق و این‌که چگونه این حس او را حیران و سردرگم کرده، صحبت می‌کند. تشبیهاتی از طبیعت و کشاورزی برای توصیف حسرتش در عشق به کار می‌برد و به حالت ناامیدی و دردی که از دوری معشوق حس می‌کند، می‌پردازد. در نهایت، شاعر به پیچیدگی احساسات خود، از شوق و غم گرفته تا ناامیدی، اشاره می‌کند و از دشواری‌های عشق و جنون آن سخن می‌گوید.