نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۸ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بسکه‌ وحشت کرده‌ است آزاد مجنون‌ مرا

لفظ نتواند کند زنجیر مضمون مرا

در سر از شوخی نمی‌گنجد گل سودای من

خم حبابی می‌کند شور فلاطون مرا

داغ هم در سینه‌ام بی‌حسرت دیدار نیست

چشم مجنون نقش پا بوده‌ست هامون مرا

کو دمِ تیغی‌ که در عشرتگهِ انشای ناز

مصرع رنگین نویسد موجهٔ خون مرا

ساز من آزادگی‌، آهنگ من آوارگی

از تعلق تار نتوان بست قانون مرا

از لب خاموش‌ توفانِ جنون را ساحلم

این حبابِ بی‌نفس پل بست جیحون مرا

عمر رفت و دامنِ نومیدی از دستم نرفت

ناز بسیار است بر من بختِ واژون مرا

داغ یأسم ناله را درحلقهٔ حیرت نشاند

طوق قمری دام ره شد سرو موزون مرا

عشق می‌بازد سراپایم به‌نقش عجز خویش

خاکساری‌هاست لازم بید مجنون مرا

غافلم بیدل ز گرد ترکتازی‌های حُسن

می‌دمد خط تا کند فکر شبیخون مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل توصیف احساسات عمیق و دردناک یک عاشق است که در آن به وحشت و جنون ناشی از عشق اشاره می‌شود. شاعر بیان می‌کند که واژه‌ها قادر به انتقال عمق احساسات او نیستند و او در دلش داغ عشق را حس می‌کند. او در می‌یابد که عمرش در حسرت و انتظار سپری شده و به رغم ناز و زیبایی عشق، بخت او ناامید است. عشق به او آسیب می‌زند و او را در حلقه‌ای از حیرت و تاریکی نگه داشته است. در نهایت، شاعر از شگفتی‌های عشق و احساسات متناقض خود صحبت می‌کند، همچنان که خود را در اسارت این عشق می‌بیند.