غزل شمارهٔ ۱۲۴۶ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
همچو مینا غنچهٔ رازم بهار آهنگ شد
پرتوی از خون دل بیرون دوید و رنگ شد
بس که در یادت به چندین رنگ حسرت سوختم
چون پر طاووس داغم عالم نیرنگ شد
کوه تمکینی به این افسردگیها حیرت است
بس که زیر بار دل ماندم صدا هم سنگ شد
در طلسم بستن مژگان فضایی داشتم
تا نگه آغوش پیدا کرد عالم تنگ شد
پیکرم در جستوجویت رفت همدوش نفس
رشتهٔ این ساز از فرسودگی آهنگ شد
در شکنج پیریام هر مو زبان نالهای است
از خمیدنها سراپایم طرف با چنگ شد
آنقدر واماندهام کز الفتم نتوان گذشت
اشک هم در پای من افتاد و عذر لنگ شد
جوهر خط آخر از آیینهات میگون دمید
دود هم از شعلهٔ حسن تو آتشرنگ شد
کسب آگاهی کدورتخانه تعمیر است و بس
هر قدر آیینه شد دل زیر مشق زنگ شد
هیچکس حسرتکش بیمهری خوبان مباد
آرزو بشکست ما را تا دل او سنگ شد
بیدل از درد وطن خون گشت ذوق عبرتم
بس که یاد آشیان کردم قفس هم تنگ شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره عشق و حسرتهای ناشی از آن میپردازد. شاعر با تشبیهات زیبا و نمادین از حالت روحی خود یاد میکند، از غم و اندوهی که ناشی از یادآوری معشوق و فقدان اوست. احساس افسردگی و ناامیدی او به جایی میرسد که حتی جسم و جانش تحت تاثیر این ناامیدی قرار میگیرد. شاعر به توصیف تاثیرات عشق و خاطرات تلخ و شیرین میپردازد و در نهایت به این نتیجه میرسد که درد و رنج عشق، هویت و زندگی او را شکل داده است و حالا دیگر نمیتواند از این احساسات رهایی یابد. شاعر همچنین به زخمهایی که از بیمهری معشوق خورده اشاره میکند و احساس شکنندگی و اسارت خود را در یادآوری آن عشق بیان میکند.