غزل شمارهٔ ۱۲۴۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل شهرهٔ تسلیم ز ضبط نفسم شد
قلقل به لبشیشه شکستن جرسم شد
پرواز ضعیفان تب و تاب مژه دارد
بالی نگشودم که نه چاک قفسم شد
فریاد زگیرایی قلاب محبت
هر سوکهگذشتم مژه او عسسم شد
تا چاشنی بوسی ازآن لعلگرفتم
شیرینی لذات دو عالم مگسم شد
گفتم به نوایی رسم از ساز سلامت
دل زمزمه تعلیم نبی بینفسم شد
کو خواب عدم کز تب و تابم کند ایمن
چون شمع گشاد مژه در دیده خسم شد
بر هرخس و خاری که در این باغ رسیدم
شرم نرسیدن ثمرپیشرسم شد
سرتا قدمم در عرق شمع فرورفت
یارب زکجا سیر گریبان هوسم شد
عنقای جهان خودم اما چه توان کرد
این یک دو نفس الفت بیدل قفسم شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان حال و احساسات عاشقانهاش میپردازد. او از تسلیم شدن دلش در برابر عشق و زیبایی میگوید و به تصویرهایی از پرواز و رقابت احساسات اشاره میکند. ناتوانی و ضعف ناشی از عشق و زیبایی چشمها را توصیف میکند و به لذتهای بیپایان آن اشاره میکند. در عین حال، او از درد و عذابی که عشق برایش به ارمغان آورده سخن میگوید و به نوعی تناقض میان عشق و درد را به تصویر میکشد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که با وجود همه این مشکلات، عشق همچنان او را در قفس خود نگه داشته است. با این توصیف، شاعر عمق احساسات و دلمشغولیهای عاشقانهاش را به زیبایی به تصویر میکشد.