نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۴۹ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد

آسوده شو ای آینه زنگار کهن شد

شبنم به چه امید برد صرفهٔ ایجاد

چشمی که گشودم عرق خجلت من شد

نشکافتم آخر ره تحقیق‌گریبان

فرصت نفسی داشت‌که پامال سخن شد

تدبیر، علاج مرض ذاتی‌کس نیست

از شیشه شدن سنگ همان توبه‌شکن شد

حیرت نپسندید ز ما گرم نگاهی

بردیم در آن بزم چراغی‌ که لگن شد

تنزیه ز آگاهی ما گشت‌ کدورت

جان بود که در فکر خود افتاد و بدن شد

جز یأس ز لاف من و ما هیچ نبردیم

تار نفس از بسکه جنون یافت ‌کفن شد

شب در خم اندیشه‌ ی ‌گیسوی تو بودم

فکرم گرهی خورد که یک نافه ختن شد

چون اشک به همواری ازین دشت‌ گذشتم

لغزیدن پا راه مرا مهره زدن شد

گرد ره غربت چقدر سعی وفا دشت

خاکم به سرافشاند به حدی‌که وطن شد

بیدل اثری برده‌ای از یاد خرامش

طاووس برون آ که خیال تو چمن شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف لحظه‌ای از زندگی و آرامش پس از گذر از مشکلات می‌پردازد. او به آینه زنگار کهن اشاره می‌کند و از خجلت خود سخن می‌گوید. طی این مسیر، شاعر در تلاش برای تحقیق و درک حقیقت است، اما فرصتی برای نفس کشیدن ندارد. او به این نکته می‌رسد که هیچ کس نمی‌تواند درمانی برای مشکلات ذاتی انسان‌ها بیابد. احساس حیرت و تردید در وجود او نمایان است و به نظر می‌رسد که در عالم اندیشه، درگیر دغدغه‌های عمیق است. در میانه این تفکرات، حس غربت و تلاش برای وفاداری به خود را تجربه می‌کند. در نهایت، شاعر به یاد خاطرات و زیبایی‌های معشوقش اشاره می‌کند و می‌گوید که یاد او بر زندگی‌اش تاثیر گذاشته و همچون طاووسی در باغ خیال او می‌درخشد.