غزل شمارهٔ ۱۲۷۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دل باز به جوش یارب آمد
شب رفت و سحرنشد شب آمد
اشک از مژه بسکه بیاثر ریخت
رحمم به زوال کوکب آمد
بی روی تو یاد خلد کردم
مرگی به عیادت تب آمد
شرمندهٔ رسم انتظارم
جانی که نبود بر لب آمد
مستان خبریست در خط جام
قاصد ز دیار مشرب آمد
وضع عقلای عصر دیدم
دیوانهٔ ما مؤدب آمد
از اهل دول حیا مجویید
اخلاق کجاست، منصب آمد
از رفتن آبرو خبر گیر
هرجا اظهار مطلب آمد
گفتم چو سخن، رسم به گوشی
هرگام به پیش من لب آمد
راحت در کسب نیستی بود
از هر عمل این مجرب آمد
بیدل نشدم دچار تحقیق
آیینه به دست من شب آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و درونی شاعر در مواجهه با فراق و عشق میپردازد. شاعر دچار تنهایی و اندوه است و شب را نمادی از غم و مصیبت میداند. او از حس درد و ناامیدی خود در جستجوی معشوق سخن میگوید و به تجربههای تلخ و تلخیهای زندگی اشاره میکند. در این میان، تمثیلهایی از مستان و دیوانگان به کار میبرد تا عمق درد و ناامیدی خود را بهتر به تصویر بکشد. همچنین، شاعر به موضوعاتی چون اخلاق و آبرو نیز اشاره میکند و در نهایت، به نوعی از بیقراری و تلاش برای فهم و تحقیق در دنیای درونیاش میپردازد.