غزل شمارهٔ ۱۲۹ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا
عاقبتکرد این در واکرده زندانی مرا
محو شوقم بوی صبح انتظاری بردهام
سردهای حیرت همان در چشم قربانی مرا
جوش زخم سینهام، کیفیت چاک دلم
خرمی مفت تو ای گل گر بخندانی مرا
ای ادب! سازخموشی نیز بیآهنگ نیست
همچو مژگان ساخت موسیقار حیرانی مرا
مدّ عمرم یک قلم چون شمع در وحشت گذشت
آشیان هم برنیاورد از پرافشانی مرا
عجز هم چون سایه اوج اعتباری داشتهست
کرد فرش آستانت سعی پیشانی مرا
پردهٔ ساز جنونم خامشی آهنگ نیست
ناله میگردم به هر رنگی که گردانی مرا
نالهواری سر ز جیب دل برون آوردهام
شعلهٔ شوقم، مباد ای یأس بنشانی مرا
احتیاج خودشناسی جوهر آیینه نیست
من اگر خود را نمیدانم تو میدانی مرا
بیدل افسون جنون شد صیقل آیینهام
آب داد آخر به رنگ اشک عریانی مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق و معلق خود میپردازد. او از حیرت و درد عشق و جدایی سخن میگوید و به وضعیتی شبیه زندانی در دام عشق اشاره میکند. شاعر از فراغ و شوقی میگوید که او را در انتظار صبحی بهتر نگه داشته است. او همچنین به زخمها و چاکهای دلش اشاره میکند و از خفتگی و ناتوانی خود در این احساسات مینالد. شعر بیانگر جستجوی خودشناسی و راز وجودی است، و در نهایت، او بیدل نامیده میشود که انگار به نوعی جنون دچار شده است و این جنون او را به خودآگاهی میرساند.