نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۹۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

رفتیم و داغ ما به دل روزگار ماند

خاکستری ز قافلهٔ اعتبار ماند

از ما به خاک وادی الفت سواد عشق

هرجا شکست آبله دل یادگار ماند

دل را تپیدن از سرکوی تو برنداشت

این‌گوهر آب‌گشت و همان خاکسار ماند

وضع حیاست دامن فانوس عافیت

از ضبط خود چراغ ‌گهر در حصار ماند

مفت نشاط هیچ اگر فقر و گر غنا

دستی نداشتم که بگویم ز کار ماند

زنهار خو مکن به‌گرانجانی آنقدر

شد سنگ ناله‌ای که درین ‌کوهسار ماند

فرصت نماند و دل به تپش همعنان هنوز

آهو گذشت و شوخی رقص غبار ماند

هرجا نفس به شعلهٔ تحقیق سوختیم

کهسار بر صدا زد و مشتی شرار ماند

پیری سراغ وحشت عمر گذشته بود

مزدور رفت دوش هوس زیر بار ماند

نگذاشت حیرتم که گلی چینم از وصال

از جلوه تا نگاه یک آغوش‌وار ماند

خودداری‌ام به عقدهٔ محرومی آرمید

در بحر نیز گوهر من برکنار ماند

مژگان ز دیده قطع تعلق نمی کند

مشت غبار من به ره انتظار ماند

بیدل ز شعله‌ای که نفس برق ناز داشت

داغی چو شمع کشته به لوح مزار ماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از داغ‌ها و یادگارهایی صحبت می‌کند که از عشق و ارتباطات انسانی به جای مانده است. شاعر به یادآوری احساسات و دلتنگی‌هایی می‌پردازد که در دلش باقی مانده و از یاد نمی‌روند. او به صحنه‌هایی اشاره می‌کند که عشق و غم در آن‌ها تداعی می‌شود و به نوعی احساس محرومیت و ناتوانی در بیان این احساسات را به تصویر می‌کشد. در نهایت، شاعر از شعله‌ای که در دلش می‌سوزد یاد می‌کند و داغی که این عشق برایش به جا گذاشته است.