غزل شمارهٔ ۱۲۹۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
از دلمبگذشت و خوندر چشم حیرتساز ماند
گرد رنگی یادگارم زان بهار ناز ماند
پیش از ایجاد توهم جوهر جان داشت جسم
تا پری در شوخی آمد شیشه از پرواز ماند
کاروان ما و من یکسر شرر دنباله است
امتیازی دامن وحشتگرفت و باز ماند
شمع یکرنگی ز فانوس خموشی روشن است
نیست جز تار نفس چون ناله از آواز ماند
امتیاز گوشهگیری دام راه کس مباد
صید ما از آشیان در چنگل شهباز ماند
حلقهٔ سرگشتگی دارد به گوش گردباد
نقشپاییهمگر از مجنون بهصحرا باز ماند
کیست در راهت دلیل کاروان شوق نیست
ناله بال افشاند هرجا طاقت پرواز ماند
داغ نیرنگ وفا را چاره نتوان یافتن
جلوه خلوتپرور و نظاره بیرونتاز ماند
تا به بیرنگیستسیر پرفشانیهای رنگ
یافت انجام آنکه سر در دامن آغاز ماند
صیقل تدبیر برآیینهٔ ما زنگ ریخت
شعلهٔ این تیغ آخر در دهانگاز ماند
یاد عمر رفته بیدل خجلت بیحاصلیست
باز پیوستن ندارد آنچه از ما باز ماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود از دست دادن و جدایی میپردازد. او از حیرت و ناراحتی ناشی از گذر زمان میگوید و از یادگارهای بهار و زیباییهایی که دیگر موجود نیستند، یاد میکند. جسم انسانی پیش از ورود عشق وجود داشت، اما با ورود عشق، همه چیز تغییر میکند. شاعر به تصویرسازیهایی از تنهایی و جستجوی هدف میپردازد و به نوعی ناامیدی از یافتن دلیل و راه در زندگی اشاره میکند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که نمیتوان به گذشته بازگشت و حسرت زمانهای از دست رفته را تجربه میکند. موضوعاتی مانند عشق، تنهایی، دلتنگی و ناتوانی از بازگشت به گذشته در این شعر به خوبی نمایان است.