نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۰۷ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نه غنچه سر به گریبان‌ کشیده می‌ماند

ز سایه سرو هم اینجا خمیده می‌ماند

زمین و زلزله‌،‌گردون و صد جنون گردش

در این دو ورطه کسی آرمیده می‌ماند

ز بلبل و گل این باغ تا دهند سراغ

پر شکسته و رنگ پریده می‌ماند

ز یأس‌، شیشهٔ رشکی مگر زنیم به سنگ

وگرنه صبح طرب نادمیده می‌ماند

خیال نشتر مژگان کیست در گلشن

که شاخ‌گل به رک خون‌کشیده می‌ماند

به دور زلف تو گیسوی مهوشان یکسر

به نارسایی تاک بریده می‌ماند

چو گل به ذوق هوس هرزه‌خند نتوان بود

شکفتگی به دهان دریده می‌ماند

خیال کینه به دل گر همه سر مویی‌ست

به صد قیامت خار خلیده می‌ماند

طراوت من و مایی که مایه‌اش نفس است

به خونی از رگ بسمل چکیده می‌ماند

گداخت حیرتم از نارسایی اشکی

که آب می‌شود و محو دیده می‌ماند

ز بسکه رشتهٔ ساز نفس‌ گسیخته است

نشاط دل به نوای رمیده می‌ماند

غنیمت است دمی چند مشق ناله کنیم

قفس به صفحهٔ مسطر کشیده می‌ماند

به هرچه وانگری سربه دامن خاک است

جهان به اشک ز مژگان چکیده می‌ماند

حیا نخواست خیالش به دل نقاب درد

که داغ حسرت بیدل به دیده می‌ماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تصویر کشیدن درد و اندوه انسان در مواجهه با واقعیت‌های زندگی می‌پردازد. غنچه و بلبل در باغ، نماد زیبایی و عشق هستند، اما در عین حال، این زیبایی‌ها درگیر غم و یأس‌اند. شاعر با استفاده از تصاویری از طبیعت، احساسات عمیق خود را از فقدان و ناکامی بیان می‌کند. زلزله و جنون زندگی روز به روز بر شدت این دردها می‌افزاید. در نهایت، شاعر به نارسایی و حسرت اشاره می‌کند و این حس را به شکل رمیده و گسیخته توصیف می‌کند که همچنان وجود دارد و در دل باقی می‌ماند. دنیا در اشک‌ها و غم‌ها خلاصه می‌شود و حسرت‌ها بر دل انسان سایه می‌اندازند.