غزل شمارهٔ ۱۳۳۲ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
وعده افسونان طلسم انتظارم کردهاند
پای تا سر یک دل امیدوارم کردهاند
تا نباشم بعد از این محروم طوف دامنی
خاک بر جا ماندهای بودم غبارمکردهاند
برنمیآیم زآغوش شکست رنگ خوبش
همچو شمع از پرتو خود در حصارم کردهاند
بعد مردن هم ز خاک منگرانجانی نرفت
از دل سنگین همان لوح مزارم کردهاند
یک نفس بیچاک نتوان یافت جیب هستیام
زخمی خمیازه مانند خمارم کردهاند
نخل تمثال مرا نشو و نمو پیداست چیست
صافی آیینهای را آبیارم کردهاند
میتوان صد رنگ گل چید از طلسم وضع من
چون جنون تعمیر بنیاد از بهارم کردهاند
حامل نقد نشاطم کیسهٔ داغ است و بس
همچو شمع از سوختنگل درکنارمکردهاند
بیبهاری نیست سیر تیرهروزی های من
انتخاب از داغ چندین لالهزارم کردهاند
هستیام حکم فنا دارد نمیدانم چو صبح
تهمتآلود نفس بهر چه کارم کردهاند
تا بود دل در بغل نتوان کفیل راز شد
بیخبر کایینه دارم، پردهدارم کردهاند
بیهوایی نیست بیدل شبنم واماندهام
ازگداز صد پری یک شیشهوارمکردهاند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از احساسات عمیق و ناامیدی شاعر حکایت دارد. شاعر به انتظار و وعدههایی که به او دادهاند اشاره میکند و خود را در حصار ناامیدی و شکست احساس میکند. او به تصویرسازی از گذشته و خاطراتی میپردازد که همچنان بر دلش سنگینی میکند و در حال حاضر از زندگی فقط آثاری باقی مانده است. شاعر از سختیهای موجود در زندگی و عواطفی چون خستگی، دلتنگی و بیتوجهی به وجود خود سخن میگوید، و نشان میدهد که حتی در میان درد و رنج، جستجوی زیبایی و امید را فراموش نکرده است. در نهایت، او هنوز هم درگیر احساسات عمیق و پرسشهایی درباره وجود و معنای زندگی است.