نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۴۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

در عشق آنکه قابل دردش ندیده‌اند

حیزی‌ست کز قلمرو مردش ندید‌ه اند

گل ها که بر نسیم بهار است نازشان

از باد مهرگان دم سردش ندیده‌اند

خلقی خیال باز فریبند زیر چرخ

خال زیاد تختهٔ نردش ندیده‌اند

وامانده‌اند خلق به پیچ و خم حسد

کیفیت حقیقت فردش ندیده‌اند

بر سایه بسته‌اند حریفان غبار عجز

جولان کوه و دشت نوردش ندیده‌اند

سامان نوبهار گلستان ما و من

رنگ پریده‌ای‌ست که گردش ندیده‌اند

از گاو آسمان چه تمتع برد کسی

شیر سفید و روغن زردش ندیده‌اند

ای بی‌خبر، ز شکوه ی‌گردون به شرم‌کوش

آخر ترا حریف نبردش ندیده‌اند

بیدل درین بساط تماشاییان وهم

از دل چه دیده‌اند که دردش ندیده‌اند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق عشق و نا آگاهی انسان‌ها نسبت به واقعیات و عمق تجربیات عاطفی است. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که افرادی که هرگز درد و رنج عشق را تجربه نکرده‌اند، نمی‌توانند زیبایی‌های آن را درک کنند. او به تمثیل‌های مختلف اشاره می‌کند، مانند گل‌ها در بهار که نازشان را نمی‌شناسند یا خلق‌هایی که تنها فریب و حسد را می‌شناسند و حقیقت عشق را نمی‌بینند. شاعر همچنین به مقایسه‌های جذابی می‌پردازد، مثل تمتع از آسمان و عناصر مهم زندگی، و در نهایت از بی‌خبری مردم از عظمت و ارزش واقعی عشق و زندگی سخن می‌گوید. این شعر به نوعی دعوت به آگاهی و درک عمیق‌تر از زندگی و عشق است.