غزل شمارهٔ ۱۳۳۹ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آنها که رنگ خودسری شمع دیدهاند
انگشت زینهار ز گردن کشیدهاند
داغ تحیرم که نفس مایههای وهم
زین چار سو امید اقامت خریدهاند
جمعی کزین بساط به وحشت نساختند
چون اشک شمع لغزش رنگ پریدهاند
خلقی به اشتهار جنونهای ساخته
دامن به چین نداده گریبان دریدهاند
گوش و زبان خلق به وضع رباب و چنگ
بسیار گفتگوی سخن کم شنیدهاند
تحقیق را به ظاهر و مظهر چه نسبت است
افسون احولیست که آیینه دیدهاند
مردان ز استقامت و همت به رنگ شمع
از جا نمیروند اگر سر بریدهاند
بر دوش بید مصلحتی داشت بیبری
کز بار سایه نیز ضعیفان خمیدهاند
رنج بقا مکش که نفسهای پر فشان
در گلشن خیال نسیمی وزیدهاند
غم شد طرب ز فرصت هستی که چون حباب
بر طاق عمر شیشه نگونسار چیدهاند
رنگ بهار شرم ز شوخی منزه است
بیدل مصوران عرق می کشیدهاند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حالاتی از تحیر و جنون میپردازد. شاعر به افرادی اشاره میکند که به رنگ و حالاتی شبیه شمع دچار خودسری و نابسامانی شدهاند. او میگوید که برخی از آنها از وحشت دوری گزیدهاند و اشکشان چون شمع، رنگ پریده است. همچنین، اشاره میکند که برخی به جنون و دیوانگی دچار شده و خود را رها کردهاند. شاعر به ارتباط بین تحقیق و واقعیت اشاره کرده و میگوید که حقیقت همچون افسون است. او از مردانی نام میبرد که با استقامت و همت خود پایدار هستند و اگرچه سر بریده شوند، از جا نمیروند. همچنین، از ضعف برخی افراد در برابر مشکلات و رنجها سخن میگوید و به این نکته تأکید میکند که غم و خوشی در زندگی انسانها به هم وابستهاند. در نهایت، شاعر به زیبایی بهار و شرم آن در برابر شوخیهای خود اشاره میکند و بر سختی کار هنرمندان تأکید میورزد. در کل، شعر حالاتی از بیثباتی و زیباییهای زندگی را به تصویر میکشد.