نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۵۶ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

کار دنیا بس که مهمل‌ گشت عقبا ریختند

فرصت امروز خون شد رنگ فردا ریختند

بوی یوسف از فسردن پیرهن آمد به عرض

شد پری بی‌ بال و پر چندان‌ که مینا ریختند

سینه‌چاکان را دماغ سخت‌جانی‌ها نبود

از شکست رنگ همچون ‌گل سراپا ریختند

ترک خودداریست عرض مشرب دیوانگی

رفت ‌گرد ما ز خود جایی‌ که صحرا ریختند

در غبار عشق دارد حسن دام سرکشی

طرح آن زلف از شکست خاطر ما ریختند

هیچکس از گریهٔ من در جهان هشیار نیست

بیخودی فرش است هرجا رنگ صهبا ریختند

بی‌دماغی محفل‌‌آرای جنون شوق بود

سوخت‌ حسرت ها نفس تا شمع سودا ریختند

رنگ تحقیقی نبستم زان‌ حنای نقش پا

این قدر دانم ‌که خونم را همین جا ریختند

ریزش ابر کرم در خورد استعداد ماست

کشت بسمل تا شود سیراب ‌، خون ها ریختند

عاقبت بویی نبردیم از سراغ عافیت

ساحل ‌گم گشتهٔ ما را به دریا ریختند

تا نفس باقیست همچون شمع باید سوختن

کز فسون هستی آتش بر سر ما ریختند

اشک ما بیدل ز درد نارسایی خاک شد

ریشه‌ای پیدا نکرد این تخم هر جا ریختند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی مفاهیم زندگی، عشق و درد می‌پردازد. شاعر به ناکامی‌ها و تلخی‌های زندگی اشاره می‌کند و از از دست رفتن فرصتها و خوشبختی صحبت می‌کند. او به عشق و جنون اشاره دارد و می‌گوید که این احساسات شخص را به سمت خود می‌کشاند. در شعر، عمق درد و غم ناشی از جدایی و فراق حس می‌شود و شاعر به بی‌حالی و ناامیدی خود اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر به این نکته می‌پردازد که انسان باید در مواجهه با سختی‌ها و غم‌ها همچنان مقاومت کند و برای رسیدن به عافیت تلاش کند، چون در زندگی هر لحظه ارزشمند است.