غزل شمارهٔ ۱۳۵۹ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سبکروانکه به وحشت میان جان بستند
چو ناله سوخت نفس با نگاه پیوستند
نرستهاند شرر وحشیان این کهسار
که دل ز سنگ گرفتند و بر هوا بستند
نیاز طره اوکن اگر دلی داری
که ماهیان سعادت اسیر این شستند
ز پهلوی عرق جبهه مایه است اینجا
چو جام می همه جا بیدلان تهیدستند
به سنگ کم نتوان قدر عاجزان سنجید
نگه دلیل بلندیست هرقدر پستند
درآن بساطکه منظور حسن یکتاییست
ترحم است بر آیینهای که نشکستند
حذر ز الفت دلها درین جنون محفل
که شیشههای شکستن بهانه بد مستند
نمیتوان بهکمانخانهٔ فلک آسود
کجا گذشته چه آینده تیر یک شستند
ز ساز خلق به جز هیچ هیچ نتوان یافت
خیال نیستیی هستکاینقدر هستند
چو شمع بر نفسی چند گریه کن بیدل
که سوختند و به رمز فنا نپیوستند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عواطف و احساسات عمیق انسانی در مواجهه با درد و زندگی میپردازد. شاعر به بیان وحشت و ناله های جان میپردازد و از ارتباط تنگاتنگی که میان ناراحتی و نگاه انسانی وجود دارد، سخن میگوید. او به تصویری از دلهای سنگی و خشمگین اشاره میکند که در دنیای خشونت و بیرحمی زندگی میکنند. شاعر از دلسپردن به عشق و زیبایی سخن میگوید و در عین حال، میخواهد بر خطرات وابستگی عاطفی تأکید کند. او نگران آسیبپذیری دلها و شکنندگی روابط انسانی در فضای پر از جنون و ترحم است. در نهایت، شاعر از زوال و فنا سخن میگوید و غم از دست رفتن و عدم موجودیت را به تصویر میکشد و به خواننده توصیه میکند که با شعف و اندوه بر زندگی خود بیندیشد.