نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۰۲ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قماش رنگ ز بس بی‌حجاب می‌بافند

به روی ‌گل ز دریدن نقاب می‌بافند

مباش منکر اسرار سینه‌ چاکی ما

به‌ کارگاه سحر آفتاب می‌بافند

ز زخم تیغ حوادث توان شدن ایمن

به جوشنی‌ که ز موج شراب می‌بافند

به یک نفس سر بی مغز می‌خورد بر سنگ

جدا ز پشم‌ کلاه حباب می‌بافند

درین چمن ‌که هوا داغ شبنم‌ آراییست

تسلّیی به هزار اضطراب می‌بافند

تو خواه مرگ شمر خواه زندگی اندیش

همین به طبع ‌کتان ماهتاب می‌بافند

کراست تاب رسایی بحث فرصت عمر

گسسته است نفس تا جواب می‌بافند

توان شناخت ز باریک‌ریشی انفاس

که در قلمرو هستی چه باب می‌بافند

کباب شد عدم ما ز تهمت هستی

بر آتشی‌ که نداریم آب می‌بافند

ز گفت‌وگو به غبارم نظر متن بیدل

که بهر چشم ز افسانه خواب می‌بافند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر با استفاده از تصاویری زیبا و استعاری، به بررسی مفاهیم غیرمادی، زندگی و اسرار درونی انسان می‌پردازد. شاعر از نهادن گیسوی بی‌حجاب در چنبره زیبایی و رازها می‌گوید و به تلاطمات روحی و جسمی زندگی اشاره می‌کند. او به هشیاری در مواجهه با دشواری‌ها و زخم‌های زندگی تأکید دارد و به ارتباطی میان هستی و عدم می‌پردازد. شاعر با تکیه بر خیالات و نمادها، به تجزیه و تحلیل ذات وجودی و ارزشگذری بر عمر و فرصت‌ها می‌پردازد. در انتها، او نتیجه می‌گیرد که ما از خواب و افسانه‌های زندگی می‌آموزیم و فهم عمیق‌تری از حقیقت هستی پیدا می‌کنیم.