غزل شمارهٔ ۱۴۰۱ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه بوربا و چه مخمل حجاب میبافند
به هر چه دیده گشادیم خواب میبافند
قماش کسوت هستی نمیتوان دریافت
حریر وهم به موج سراب میبافند
نفس چه سحر طرازد به عرض راحت ما
درین طلسم همین پیچ وتاب میبافند
ز لاف ما و من ای بیخودان پوچ قماش
کتان به کارگه ماهتاب میبافند
ز تار و پود هجوم خطش مشو غافل
که بهر فتنهی آن چشم، خواب می بافند
به کارگاه نفس ره نبردهای کانجا
هزار ناله به یک رشته تاب میبافند
کمند سعی جهان جز نفس درازی نیست
چو عنکبوت سراسر لعاب میبافند
عبث به فکر قماش ثبات جامه مدر
به عالمیکه تویی انقلاب میبافند
به وهم خون شدهٔکو چمن،کجاست بهار
هنوز رنگ به طبع سحاب میبافند
ز تیغ یار سر ما بلند شد بیدل
به موج خیمهٔ ناز حباب میبافند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی واقعیتهای زندگی و تواهمهای انسانی میپردازد. شاعر به تضاد میان حقیقت و توهم اشاره میکند و میگوید که انسانها در خواب و خیال خود درگیرند و سعی میکنند به دنیای واقعی و معنایی عمیقتر دست یابند. او به وجود دستاویزهای ظاهری و فریبنده در زندگی اشاره میکند و میگوید که تلاشهای ما عموماً در جهت گدایی ثبات و آرامش است. در انتها، به ناممکن بودن رسیدن به ثبات و حقیقت و به شدت احساس پریشانی و بیثباتی موجود در جهان اشاره میکند.