غزل شمارهٔ ۱۴۰۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شور اشکم گر چنین راه تپش سر میکند
تردماغیهای دریا نذر گوهر میکند
حسرت جاوید هم عیشیست این مخمور را
جام میگردد اگر خمیازه لنگر میکند
کاش با آیینهسازیها نمیپرداختیم
وقت ما را صافی دل هم مکدر میکند
جوهر آیینه عرض حیرت احوال ماست
ناله را فکر میانت سخت لاغر میکند
آب میگردد تغافل خنجر ناز ترا
سرمه در تیغ نگاهت کار جوهر میکند
میچکد خون تمنا از رگ نظارهام
بس که بیرو تو مژگان کار نشتر میکند
هیچکس یارب خجالتکیش بیدردی مباد
دیدهٔ ما را غبار بینمی تر میکند
ای بسا بلبل کزین گلزار بال افشاند و رفت
بسمل ما نیز رقص وحشتی سر میکند
اینکه میگویند عنقا نقش وهمی بیش نیست
ما همان نقشیم اما کیست باور میکند
آب و گوهر در کنار بیخودی آسودهاند
موج ما را اضطراب دل شناور میکند
هیچکس در باغ امکان کامیاب عیش نیست
گر همه گل باشد اینجا خون به ساغر میکند
فقر هم در عالم خود سایهپرورد غناست
آرمیدنهای ساحل نازگوهر میکند
یمن آگاهی ندارد رغبت گفت و شنود
اینقدر افسانه آخرگوش ما کر میکند
حسرت ساحل مبر بیدل که در دریای عشق
کم کسی بیخاک گشتن خاک بر سر میکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به مسایل عمیق عشق و حسرت میپردازد. شاعر با احساساتی چون درد فراق و ناکامی روبهرو است و به تصویر کشیدن عشق و زیباییها، از عواطف و آسیبهای ناشی از دوری صحبت میکند. او به نمادهایی چون آیینه، آب، و گوهر اشاره میکند که نشانههای از زیبایی و ارزش هستند اما در عین حال به بیثباتی و غمهای حاصل از عشق نیز اشاره میکند. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید دارد که در دریای عشق، کم کسی هست که از آثار منفی آن سالم بماند و حسرتهایش را فراموش کند. این شعر شکوه و عظمت عشق را در کنار درد و اندوه ناشی از آن به تصویر میکشد.