غزل شمارهٔ ۱۴۱۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کلاه هرکه فلک بر سماک میفکند
سرش چو آبله آخر به خاک می فکند
به گم شدن چو نگین بینیاز شهرت باش
که ناز نام تو را در مغاک میفکند
چو صبح تا ز گریبان سری برون آری
زمانه رخت تو بر دوش چاک میفکند
به کارگاه تعین که «لاشریک له» است
خلل اگر فکند اشتراک میفکند
ز جوش گریهٔ مستانهای که دارد ابر
چه شیشهها که نه در پای تاک میفکند
ز امتلا مپسندید خواری نعمت
که شاخ میوه ز سیری به خاک میفکند
عرق که جبههٔ تسلیم سرفکندهٔ اوست
گره به رشتهٔ ما شرمناک میفکند
رهت گل است به آهستگی قدم بردار
که جهد لکه به دامان پاک میفکند
ز عاجزی در اقبال امن زن بیدل
که طاقتت به جهان هلاک میفکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به موضوعاتی چون تقدیر و تباهی اشاره میکند. او به این نکته میپردازد که هر فردی ممکن است به دلیل تقدیر و شرایط زندگی، به سرنوشتی ناگوار دچار شود. با استفاده از تصاویری چون "کلاه" و "گریبان"، به وضعیتهایی که انسانها در آنها به خاک میافتند و از دست میدهند، اشاره میکند. شاعر تأکید میکند که باید در برابر مشکلات و ناملایمات زندگی مقاوم بود و به آرامی و با احتیاط قدم برداشت. همچنین به بیاحترامی به نعمتها و تجملات نیز اشاره میکند و یادآور میشود که در نهایت، انسانها در برابر جهان و سرنوشت خود عاجز هستند.