غزل شمارهٔ ۱۴۰۹ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
کو جنون تا عقدهٔ هوش از سر ما واکند
وهم هستی را سپند آتش سودا کند
از بساط خاکدان دهر نتوان یافتن
آن قدر گردی که تعمیر شکست ما کند
بعد از این آن به که خاموشی دهد داد سخن
گوهر معنی کسی تا کی زبانفرسا کند
عجز ما را ترجمان غفلت ما کردهاند
تا همان واماندگی تعبیر خواب پا کند
برنیاید تا ابد از حیرت شکر نگاه
هرکه چون تصویر بر نقّاش چشمی واکند
بادپیمای سبکمغزیست هرکس چون حباب
ساغر خود را نگون در مجلس دریا کند
بعد عمری آن پری گرم التفات دلبریست
میروم از خود مبادا یاد استغنا کند
قیمت وصلش ندارد دستگاه کاینات
نقد ما هیچ است شاید هم به ما سودا کند
بیتکلّف صنعت معمار عشقم داغ کرد
کز شکست هر دو عالم نالهای برپا کند
بیبریها را علاجی نیست شاید چون چنار
دست برهم سودن ما آتشی پیدا کند
عبرت من چاشنی گیر از شکست عالمیست
هرچه گردد توتیا، چشم مرا بینا کند
چاره دشوار است بیدل شوخی نظاره را
شرم حسن او مگر در دیدهٔ ما جا کند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق انسانی و چالشهای عشق و وجود است. شاعر به جنون و آتش درون اشاره میکند که میتواند انسان را به تفکر وادارد و حس هستی را تغییر دهد. در ادامه، به عجز و غفلت انسانها اشاره میشود و اینکه این عجز به نوعی عذری برای ناتوانی در درک درست زندگی است. همچنین، شاعر از زیبایی عشق و بیقدری آن در مقابل عالم صحبت میکند و میگوید که پیوند با عشق به دلیل پیچیدگیهایش نمیتواند به سادگی درک شود. در نهایت، شاعر از چشمی که با حکمت و دریافت باز نگردد، یاد میکند و میافزاید که درک زیباییها نیازمند تلاشی عمیقتر و دوری از سطحینگری است.