غزل شمارهٔ ۱۴۲ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
تحیر آینهٔ رنگ میکند بو را
خموش گشتم و اسرار عشق پنهان نیست
کسی چه چاره کند حیرتِ سخنگو را
سرِ بریده هم اینجا چو شمع بیخواب است
مگر به بالشِ داغی نهیم پهلو را
ندانم از اثر کوشش کدام دل است
که میکِشند به پابوسِ یار، گیسو را
چه ممکن است نگردد کبابِ حیرانی
نمودهاند به آیینه جلوهٔ او را
به سینه تا نفسی هست، مشقِ حسرت کن
اَمل به رنگ کشیدهست خامهٔ مو را
غبار آینه گشتی، غبار دل مپسند
مکن به زشتیِ رو جمع زشتیِ خو را
اگر به خوانِ فلک فیضِ نعمتی میبود
نمینمود هلال استخوانِ پهلو را
دمی به یاد خیال تو سر فروبردم
به آفتاب رساندم دماغ زانو را
گرفته است سُویدا سواد دل بیدل
تصرفیست درین دشت چشم آهو را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات و تفکرات عمیق شاعر درباره عشق و تحیر میپردازد. شاعر از جلوههای زیبایی و تاثیر آنها بر دل و جانش سخن میگوید. او از سرگشتگیهای ناشی از عشق و شگفتیهای آن میگوید و به پیچیدگیهای احساس خود اشاره میکند. در عین حال، با استفاده از تصاویر زیبا به بیان حسرت و longing میپردازد و نشان میدهد که چگونه عشق میتواند انسان را به عمق تفکر و اندیشه فرو ببرد. شاعر همچنین به زیبایی و زشتی در زندگی، خوشایند و ناخوشایند، و تاثیرات آنها بر روح و روان اشاره دارد. در نهایت، شعر به غم و شادی عشق و درک قدرت آن در زندگی انسان میپردازد.