غزل شمارهٔ ۱۳۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
که نقش پای هم گرداب شد فرهاد و مجنون را
جنون میجوشد از مدّ نگاه حیرتم اما
به جوی رگ صدا نتوان شنیدن موجهٔ خون را
چو سیمت نیست خامُشکن که صوتت بیاثر گردد
صداهای عجایب از ره سیم است قانون را
تبسم از لب او خط کشید آخر به خون من
نپوشید از نزاکت پردهٔ این لفظ مضمون را
به هرجا میروم ازحسرت آن شمع میسوزم
جهان آتش بود پروانهٔ ازبزمبیرون را
درشتیها گوارا میشود در عالم الفت
رگ سنگ ملامت رشتهٔ جان بود مجنون را
به خون میغلتم از اندیشهٔ ناز سیهمستی
که چشم شوخ او در جام می حلکرد افیون را
دل داناست، گر پرگار گردون مرکزی دارد
چو جوش می، سر خم، مغز میداند فلاطون را
چه سازد موی پیری با دل غفلتسرشت من
که بر آلایش باطن تصرف نیست صابون را
مشو ز افتادگان غافل که آخر سایهٔ عاجز
به پهلو زیردست خویش سازد کوه و هامون را
ز سرو و قمریان پیداست بیدل کاندرین گلشن
به سر خاکستر است از دور گردون طبع موزون را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق و پیچیده شاعر است که تحت تأثیر عشق، درد و جنون قرار دارد. شاعر با توصیف توفان در دل و اندیشه، به شدت درگیر احساسات خود شده است. او به تردید و حیرت خود اشاره میکند و از غم ناشی از عشق صحبت میکند. ارتباطات میان انسانها و احساساتشان، همچون صدای دلنشین یک نوا، به تصویر کشیده شده است. شاعر به تضاد میان زیبایی و درد عشق میپردازد و حسرت خود را از دست دادن چیزی ارزشمند ابراز میکند. او به ناپایداری و زوال زندگی نیز اشاره میکند و درمییابد که زمان و پیری با وجود تلاشی برای تغییر، نمیتواند بر روح و ناخالصیهای درونی تأثیر بگذارد. در نهایت، شاعر از سرنوشت و آینده خود نگران است و به دنبال یافتن معنا در عالم عشق و زندگی است.